![]() |
![]() |
|
| اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه |
|
جمعه هشتم اردیبهشت. ساعت ۲۳:۳۰
... رفتم از پله ها بالا تا شیشه ها رو بیارم یه لحظه صدای در اومد! برگشتم آفا دزده! پشت فرمون ماشینم بود! از بالای پله ها نمیدونم چطور با این هیکل ۱۲۰-۱۳۰ کیلویی شیرجه زدم سمت ماشین! درو قفل کرده بود شیشه هم تا نصفه پایین بود. با یه مصیبتی گردنشو گرفتم!
تیک آف کرد و با سرعت شروع به حرکت کرد... دیگه سرعت پاهام به سرعت ماشین نمی رسید مجبور شدم پاهامو ول کنم تا روی زمین کشیده بشه و با دست گردنشو چسبیده بودم که شیشه روی سینه ام ترکید و کاملا خورد شد! (آخ سینه ام) آقا دزده! که انتظار آدم دیوونه ایی مثل منو نداشت با سرعت منو به یه ماشین که اونجا پارک شده بود کوبید!!! (من مثل همبرگری شده بودم که به جای لای نون بودن لای دو تیکه آهن له شده بودم)
... دیگه گردنش از دستم ول شده بود یادمه یه جای ماشینو گرفته بودم و اون داشت باسرعت منو روی آسفالت می کشید... لباسام همینطور داشت پاره میشد و خون از همه جام فواره میزد...!!! دیگه قدرتی توی دستم نبود! دستم از ماشین کنده شد. اما نمیدونم چطوری با سرعت چرخیدم و رفتم زیر ماشین! ... ... ماشین با لاستیک عقب از روی بدن من رد شد...!!!
... همینطور که درازکش توی خون روی زمین افتاده بودم برگشتم. ماشین توی دل شب با سرعت داشت از من دور میشد و گردوغبار زیادی به هوا بلند شده بود...
یاد تو افتادم که بی هوا مثل ماشین منو تنها گذاشتی ... ماشین خودشو سپرد به آقا دزده ... و تو خودتو سپردی به ...
تو اون اوضاع که من تو درد و خون به خودم می پیچیدم ... ماشین از سوارش ترسیدو یه لحظه هم برنگشت ببینه که با من چی کار کرده! مثل تو که از ... ترسیدیو برنگشتی ببینی با من چی کار کردی!!!
ماشین رفت و رفت و من فقط رفتن تو رو می دیدم بدون خداحافظی ...
نمیدونم چرا هنوز زنده ام !!! اما میدونم هنوز هم چشم به راهم تا تو برگردی ...
پ.ن: من کاملا بی خیال ماشین شده بودم! که ماشین بعد چند روز بطرز عجیبی پیدا شد!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:46 توسط ابوالفضل |
|
|
... نه من علی رو می شناختم نه علی منو! شب سوم فروردین چند ساعتی کنارش کمکش کردم بدون اینکه بشناسمش! روز سوم فروردین علی مرد!!!
علی همسن من بود. زن و بچه داشت. علی برای زنده موندن خیلی جنگید. برعکس من که برای زودتر مردن! خیلی میجنگم!
علی امروز زیر خروارها خاکه! و پسر دو سه ساله اش منتظر بابا! اما من زیر خروارها غم و اندوه هنوز زنده ام! و چشم براه برگشت تو!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 2:10 توسط ابوالفضل |
|
|
امروز سر مزار خانوم پناهی مادر شهید سیدحسن موسوی بودم... ... آخر قسمت نشد این مادرو در زمان حیاتش ببینم! روحش شاد.
ولی توی عمرم سوز سرمایی مثل امروز صبح رو احساس نکرده بودم اونم من که سرما روم اثر نداره. شاید به خاطر بعضی آدمای بی وفا بود ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 22:9 توسط ابوالفضل |
|
|
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:19 توسط ابوالفضل |
|
|
دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی
این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود هر جا بروی باز گرفتار زمینی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:32 توسط ابوالفضل |
|
| درباره وبلاگ |
ما از تبار رستم و فرهاد و آرشیم واندر شرار فتنه آخر سیاوشیم در انتظار رویت آن مهر آخرین در مجمر سپیده سپندی بر آتشیم وبلاگ اشک سرخ درشانزدهم اردیبهشت ماه سال هزارو سیصد و هشتاد و پنج راه اندازی گردید. بعلت مشکلات فنی بارها وبلاگ اشک سرخ بصورت کامل حذف و دوباره مجدادا در همین آدرس اینترنتی راه اندازی گردید. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| آرشیو موضوعی |
|
ورزشی اقتصادی سیاسی اجتماعی فیلم و کلیپ گالری عکس دانش و فناوری ادب فرهنگ هنر همراه با مدیر وبلاگ |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 |